این وبلاگ در دست تعمیر است...
دوره ی افسردگی بعد از تولدم امسال خیلی کوتاه بود یا شاید هم اصلا نبود .
دلایله زیادی داشت...
روزه بعد از تولدم به دعوت دائیم رفتم ماهشهر ...
یه سفره نیم روزه...
این راهو تا حالا زیاد رفته بودم ،ولی سعی کردم تو راه به اطرافم یه جوره دیگه نگاه کنم و لذت ببرم،و همین طور هم شد.شاید اثرات کتاب جدیدی باشه که دارم میخونم از حال بد به حال خوب.
توصیه میکنم حتما بخونیدش.
دو ،سه روز بعد از تولدم ،تولده یکی از دوستای خوابگاهیم بود.سر زده رفتم خوابگاش.درو که باز کردم وقتی اتاق کمسو و دم کرده رو دیدم اشک تو چشمام جمع شد خیلی سعی کردم خودمو شاد نشون بدم.
زندگی تو اتاق کوچیک با ۶ نفر ادمه دیگه که نمی شناسیشون خیلی سخته.
اونا با اینکه تو خوابگاه دانشگاه دولتی بودن ولی حتی امکانات اولیه ی زندگی هم نداشتن . وقتی دیدم این همه صبوره از خودم خجالت کشیدم ،که تنها مشکلم دوری از خانواده ست.
چند روزه پیش سر قهرمان لیگ برتر با دختر داییم شرط بندی کردیم .
من شرطو بردم و حالا من نوچه ی ۲۴ ساعته ی داشتم به اسم رضوان .
منم تا تونستم از نوچه ام کار کشیدم.بهش میگفتم برو واسم اب بیار ، برو لپ تاپمو بيار و ...
مجبور بود هر چی میگم گوش بده...
و بدبخت تا ساعته ۱ بیدار بود کارهای طراحی فنی منو میکشید.اخره سر هم ،کلی بدو بیرا نثارش کردم که چرا بد کشیدی...
الان که فکرشو میکنم یاد کتاب بادبادک باز میفتم و امیر اقا با نوچه اشون حسن...
این روزها همش به فکر نمایشگاه کتابم .داشت همه چیزجور میشد ولی امان از بد قولی
یکی نیست بگه تو که قراره بهانه بیاری از همون اول بگو نه ،بچه دلشو خوش نکنه...
دختر دائیم هم رفت خونشون
و دوباره من موندمو خونه مامان بزرگ .
هفته ی اینده می رم خونه(همدان)
خیلی خوشحالم.می خوام برم به همه ی دوستام سر بزنم ...
مطلب یا موضوعه جدیدی راجبه رشتم یاد نگرفتم که بخوام بذارم تو بلاگ.نمی خوام مطلبه دزدكي بذارم

اين هم توت های خونه دائيمه و دست نوچه ی عزیزم