تبليغاتX
fatemeh

 

 

صفحه نخست

 

ایمیل ما

 

آرشیو مطالب

 

پروفایل مدیر وبلاگ

 

طراح قالب

   
 
 
 

تبلیغات

برای سفارش تبلیغ کلید کن



 
  آمار بازدید
 
 

نويسندگان :

آمار بازديد :
» تعداد بازديدها:

 

 
  نگی نگران،جی جی جیغ جیغو
  نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت 1:9

 

این ها القابیه که به تازگی مفتخر به دریافتش شدم...

همش تقصیر خودمه!!

 خواستم یعنی کاره فرهنگی انجام بدم.

 و به عنوان فرزند ارشد، فرهنگ کتاب خوانی رو در خانواده ترویج بدم. و به مناسبت بازگشای مدارس به سلیقه ی خودش (خواهرم)  واسش کتاب فسقلی ها رو خریدم که مجموعه ی از رفتار های درست و نادرسته.

این مجموعه به شرح زیره؟

بابی بی باک،سالی سلامت،کاکا کثیفه،لی لی لجباز و شوشو شکمو،هالی هال به هم زن و ...

و هر کدوم از اعضای خانواده به لقبی نائل شدن و منم از این ماجرا  بی بهره نبودم .البته باید اصلاحش کنم!!

 و زین پس به جای  واژه ی  جی جی جیغ جیغو همه با هم میگوییم ددی دادزن...

 امسال اولین سالیه که مهر توی خونم.و نه مدرسه ی و نه دانشگاه ی...

و روز های گندو غمگین پاییز ملموس تر و دلگیر تر.

اما این مدت...

اگه از ولو شدن روی مبل و بالا، پایین کردن کانال های تلویزیون و وول خوردن توی اینترنت بگذریم.

مشغول فکر کردن بودم به اینده .

و برنامه ریزی و تهیه کتاب های چند صد صفحه ی که باید واسه کنکور کاردانی به کارشناسی بخونم.

دیگه به اینکه قبول میشم یا نمیشم فکر نمی کنم بلکه به دانشگاهش و به شهرش می اندیشم

سعی کردم واسه یه بار تو عمرم هم که شده به قول فیلما: عینک بد بینی رو بر دارم.

و امیدوار باشم .

الان هم که از اول مهر شروع کردم به درس خوندن، واسه شروع روزی ۸ تا ۸:۳۰ ساعت در روز.

جدیدا  یه دوست پیدا کردم که قراره برم ببینمش و از راهنمایی هاش استفاده کنم.

این روزها خوشحالم به خاطر اینکه خدا رو در اطرافم بیشتر احساس میکنم.

 

ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط فاطمه

 
  این وبلاگ به دلیل پاره ی مسائل حالا ،حالا ها به روز نمی شود....
  نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 14:1

 

گر می گریزم از نظر مردمان  ،رهی       عیبم مکن اهوی مردمان ندیده ام

 

بدرود.....

ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط فاطمه

 
  دلتنگی+پازل+کتاب=تابستون
  نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388 و ساعت 0:12

 

دلم برای روزهای شرجی که سراسر روز بوی نم و رطوبت به مشام میرسه تنگ شده...

دلم برای هرج و مرج و بی نظمی های شهرم تنگ شده که هر از گاهی گرد و غبار هم قاطیش میشه

دلم برای مردم عرب زبان  تنگ شده....

دلم برای کارون که دیگه داره واسه خودش یه پا زاینده رود میشه خیلی تنگ شده و بوی تعفنی که کارونو معروف کرده...

دلم برای رطب،خرما،ماهی صبور،قلیه ماهی ،تنگ شده

دلم واسه ،مانا،مهتاب،خواهرای دوقلوی بهمنی،میهن،که از اول دبستان تا پیش دانشگاهی توی مدرسه امام حسین ع  (کارکنان فولاد) با هم بودیم هم تنگ شده.

دلم واسه زمین چمن تیم فولاد تنگ شده که گاهی وقتا زنگ های ورزش میرفتیم سر تمرین و از دور تشویقشون میکردیم .

دیگه هیچ بهانه واسه رفتن به اهواز ندارم جز دلتنگی....

مصمم که یکی ،دو هفته دیگه برم اهواز یه سرو گوشی اب بدمو بیام..

با این که یک سالی میشه که امدیم همدان ولی هنوز نتونستم با بعضی ار خصوصیات رفتاریشون کنار بیام.

نهایت ابراز محبتشون اینه که یه تک زنگ بزنن به گوشیت، تازه سره یک صدم ثانیه هم که نرسیده قطع میکنن.

من از این ابراز محبت متنفرم!!

بگذریم...

بعد از تمام کردن کتاب  هشتصد صفحه ی دا،تصمیم گرفتم کتاب امینه که به ظاهر یکی از زنان با نفوذ قاجار و همسر مظفر الدین شاه بوده رو بخونم که از نوع نگارشش خوشم نیومد و بی خیالش شدم.

و در به در دنبال کتاب پوتین های مریم می گردم. که اگه پیدا نکردم می خوام کتاب مردی که میخندد ،ویکتورهوگو رو بخونم...

هدفم از این که اسم کتاب ها رو میبرم این نیست که بگم :به به من چه کتاب خونم!!!!

نه

بلکه من خودم هم چند وقتی که علاقمند به کتابخوانی شدم ،و اینو  مدیون سارام  که با هدیه دادن کتاب بادبادک باز منو با کتاب دوستی داد!

خوشحال میشم شما هم اگه کتابه خوبی میشناسید منو مطلع کنید!!

و اما پازل که بعد از اینترنت بزرگترین سرگرمی من توی تابستونه، و وقتی که از همه چیز خسته ام مشغول درست کردنش میشم(البته به همراه خواهرم) 

دیگه داره تموم میشه.

اینم عکسشه

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط فاطمه

 
  ش... مثل.... شروع
  نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 15:43

 

بعد از یک  غیبت نسبتا طولانی دوباره امدم.اما نه مثل قبل، همش به این فکر میکردم که این وبلاگو مثل وبلاگه یکی دو سال پیشم منهدمش کنم .ولی در نهایت گذاشتم تا ببینم چی پيش مياد.

تو اين مدت همش در حال رفت امد و دلمشغول پرو‍ژه ها و كنكور كارشناسي بودم و امروز تازه شروع يك تابستون كوتاه مدته كه فك ميكنم حالا ،حالا ها به استراحت احتياج دارم.

ميشه گفت كه، يعني فارغ التحصيل  از مقطع كارداني شدم. البته اميدوارم دوام نداشته باشه.از انجاي كه اگه اين مدركو بذارم دره كوزه نه تنها بهم اب نمييدن بلكه كوزه ميشكنه.تصميم گرفتم تو مدت كوتاهي كه باقي مونده بود مروري رو درسا داشته باشم.

واين توفق اجباري باعث شد كه كمتر از اينترنت استفاده كنم . كه اين موضوع از قبول شدن تو مقطع كارشناسي هم بيشتر خوشحالم ميكنه.

اميدوارم تداوم داشته باشه...

 

ولي نتونستم از خوندن كتاب هاي در وقت اضافي دست بر دارم .تو اين مدت يه سركي هم به كتاب دا  

   زدم

از عمد به رنگ قرمز نوشتم چون رو جلدم به همين رنگه. و اين كتاب بوي خون ميده بوي جنگ و وحشت

و اوارگي.

كتابه نسبتا قطوري و خاطرات يه دختر مبارز خرمشهري ،به نظرم از خوندنش پشيمون نميشيد. من نه ناشره اين كتابم نه صاحب امتياز.ولي اين كتاب به چاپ شصت و سوم رسيده كه اين خودش نشون دهنده ي مقبوليت اين كتابه...

و از انجای که نه نژاد پرستم  و نه ازاين قومو خويش بازي ها خوشم مياد...

ولی قطعا دلیل این همه پافشاري و اصرار براي ترقيب شدن به خوندن اين كتاب ،اينه كه مصيبت هاي هم استانيهامو  تو سال هاي نه چندان دور به تصوير كشيده و حقايقو بازگو ميكنه.....

ولي از من گفتن بخونيدش .....

اين پست فقط واسه شروعي دوباره بود و اين كه من هستم.

فعلا فقط خودم همدانم. به زودي پلان هاي كار طرح ۱ ميذارم به نظره استادمون پلانه  خوبي شده بود

 

 

 

ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط فاطمه

 
  48 کرومزومی
  نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 و ساعت 12:20

 

اینم از نتیجه انتخابات و دموکراسی ....

اخرشم که رئیس جمهور همون محمود خان شد...

من فکر میکردم یکی از منفورترین رئیس جهمور های بعد از انقلابه اما فهمیدم که اشتباه فکر میکردم بلکه نزد ۱۳ میلیون و اندی منفوره... 

یکی از دوستان روشنفکر، جناب رئیس جمهور رو به لقب ۴۸ کرومزومی نایل کردند.

من که رشته ام ریاضی بوده و از علوم و زیست جز اینکه گیاهان سبزینه دارند و با اوند مواد مغذی رو جا به جا میکنن  و جای قلب و کلیه کجاست چیزه دیگه ی بلد نیستم ولی فقط بگم ،که انسان ۴۸ کرومزومی وجود نداره(میشه منگولیسم یا ... نگم بهتره اولش م ... ی..  م..)

روزه انتخابات یاده روزی که رفتم کنکور بدم افتادم ،با کمترین وسایل باید بزرگترین تصمیم رو بگیری ،اونم واسه من که تو سن پیری رای اولی بودم (منم مثل کاندیدای مورد نظرم احساس خطر کردم و به میدون امدم).

بگذریم ..

به رای اکثریت باید احترام گذاشت .

دیروز امدم اهواز و از او هوای فوق العاده توی همدان دوباره محروم...

با اینکه یک روزه امدم  ولی خیلی دلتنگ خونواده ام مخصوصا که امروز روزه مادره

تا یادم هست از اون سمینار  که با مرضیه  رفتم بگم ،که خیلی خوب و اموزنده بود. و توی طرح کشوری پیام کوتاه معماری هم عضو شدیم.به درخواست دوستان اطلاعاتی که بدست اوردم و یا اطلاع از زمان چنین جلساتی رو اعلام میکنم

یه مدتی نیستم شاید تا اوایل مرداد تا اون موقه فکر نکنم بتونم اپ کنم

واسم دعا کنید....

جمعیا خدانگهدار

 

 

ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط فاطمه

 
  این دغل دوستان که می بینی مگسانند گرد شیرینی....اما
  نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388 و ساعت 1:20

 

این روزها همه چیز به اوج خودش رسیده...

از تکاپو دانش اموزا و  دانشجو ها گرفته...تا... تکاپو نامزد ها و ستاد هاشون

تو دانشگاه ما هم اکثرا روبان سبز رنگ به دسستشون بستن... و بازار توهین به نامزد ها هم حسابی داغه...

 اون موقه ما سن پانزده سال تمام رای اولی بودیم. اما من تا حالا یک بار هم رای ندادم.

شاید اون موقعه این مسئله جزو افتخاراتم محسوب میشد ...

اما حالا ...

به نظرم اشتباه میکردم.

من میدونم که تورم اقتصادی داره بیداد میکنه..

میدونم امار بزهکاری ،طلاق ،و ... تو کشور رو به افزایشه

می دونم که چرا سد سیوند در نزدیکی پاسارگاد  ساخته شده..

میدونم چرا شهر اصفهان مدام با کشورهای دیگه پیوند خواهرخواندگی منعقد میکنه ولی خبری از ویرانه های تخت جمشید نیست.جز اینکه هر دفعه تکه ی از سر سربازان هخامنشی در چمدونه یکی از دیپلمات های کشور های دیگه پیدا بشه

میدونم که  چرا شهر اصفهان دومین پایتخت کشور های اسلامی شده ...

و میبینم لامبورگینی  و پرادو  و هیوندا سوار هارو که جاده های سطح کشور رو در هم مینوردند ولی یه گوشه ی کشور هنوز ادم های هستن که حتی پول نون شبشونم ندارن...

ولی با این همه رای میدم به امید تغییرات گسترده...

چون عاشقه کشورمم ...

چون به خودم میبالم که اریایم و کشورم دارای تمدن کهنه..

فردا با مرضیه قراره بریم سمینار در مورده اسکیس و راندو با سخنرانی استاد ارتور امید اذری خیلی خوشحالم .. فرداشم  واسه فرجه ها میرم خونه .

 

 این هم کاره اقای  مرتضی خسروی

 

 قطعا رقابت اصلی بین این دو نفر خواهد بود...

 

 

 

 

 

ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط فاطمه

 
  احتیاط کارگران مشغول کارند
  نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت 20:55

 

این وبلاگ در دست تعمیر است...

 دوره ی افسردگی بعد از تولدم امسال خیلی کوتاه بود یا شاید هم اصلا نبود .

دلایله زیادی داشت...

روزه بعد از تولدم به دعوت دائیم رفتم ماهشهر ...

یه سفره نیم روزه...

این راهو تا حالا زیاد رفته بودم ،ولی سعی کردم تو راه به اطرافم یه جوره دیگه نگاه کنم و لذت ببرم،و همین طور هم شد.شاید اثرات کتاب جدیدی باشه که دارم میخونم از حال بد به حال خوب.

توصیه میکنم حتما بخونیدش.

دو ،سه روز بعد از تولدم ،تولده یکی از دوستای خوابگاهیم بود.سر زده رفتم خوابگاش.درو که باز کردم وقتی اتاق کمسو  و دم کرده رو دیدم اشک تو چشمام جمع شد خیلی سعی کردم خودمو شاد نشون بدم.

زندگی تو اتاق کوچیک با ۶ نفر ادمه دیگه که نمی شناسیشون خیلی سخته.

اونا با اینکه تو خوابگاه دانشگاه دولتی بودن ولی حتی امکانات اولیه ی زندگی هم نداشتن . وقتی دیدم این همه صبوره از خودم خجالت کشیدم ،که تنها مشکلم دوری از خانواده ست.

چند روزه پیش سر قهرمان لیگ برتر با دختر داییم شرط بندی کردیم .

من شرطو بردم و حالا من نوچه ی  ۲۴ ساعته ی داشتم به اسم رضوان .

منم تا تونستم از نوچه ام کار کشیدم.بهش میگفتم برو واسم اب بیار ، برو لپ تاپمو بيار و ...

مجبور بود هر چی میگم گوش بده...

 و بدبخت تا ساعته ۱ بیدار بود کارهای طراحی فنی منو میکشید.اخره سر هم ،کلی بدو بیرا نثارش کردم که چرا بد کشیدی...

الان که فکرشو میکنم یاد کتاب بادبادک باز میفتم و امیر اقا با نوچه اشون حسن...

این روزها همش به فکر نمایشگاه کتابم .داشت همه چیزجور میشد  ولی امان از بد قولی

 یکی نیست بگه تو که قراره بهانه بیاری از همون اول بگو  نه ،بچه دلشو خوش نکنه...

دختر دائیم هم رفت خونشون

 و دوباره من موندمو خونه مامان بزرگ .

هفته ی اینده می رم خونه(همدان)

خیلی خوشحالم.می خوام برم به همه ی دوستام سر بزنم ...

مطلب یا موضوعه جدیدی راجبه رشتم یاد نگرفتم که بخوام بذارم تو بلاگ.نمی خوام مطلبه دزدكي بذارم

 <br/><a href="http://i42.tinypic.com/n3m6g2.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

اين هم توت های خونه دائيمه و دست نوچه ی عزیزم

 

ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط فاطمه

 

 

مطالب پیشین

 

» نگی نگران،جی جی جیغ جیغو
» این وبلاگ به دلیل پاره ی مسائل حالا ،حالا ها به روز نمی شود....
» دلتنگی+پازل+کتاب=تابستون
» ش... مثل.... شروع
» 48 کرومزومی
» این دغل دوستان که می بینی مگسانند گرد شیرینی....اما
» احتیاط کارگران مشغول کارند
» بیست و اندی بهار
» وقت گل و صنوبره عیدی ما یادت نره
» پاورقی
» عکس
» این روز ها
» دفتر خاطرات
» خاطره ها
» طراحی فضای داخلی قسمت دوم _اتاق نشیمن



 
  درباره وبلاگ
 
 



امیدوارم اینجا جاي باشه واسه همديگرو پيدا كردن و فرار از زندگي روزمره.
every thought of my mind
every emotion of my heart
every movement of my being
every feeling and every sensation
all is yours
yours absolutely
yours without reserve
you can decid my life or my death

fatemeh_sp@yahoo.com

 

   
 
  لینک دوستان
 
  » حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ  
  » مينا پارسا
» مرضيه فلك زاده
» زهره طباطبايي
» سه كنج
» سعيد عليپوريان
» نسرين
» سما
» محمد ملكي
» كانون معماري دانشگاه نبي اكرم
» وبلاگ دانشجویان دانشگاه چمران اهواز
» وبلاگ دانشجویان مهندسی دانشگاه چمران
» محمد جواد خیرخواه
» پریسا
» زهرا خسروبیگی
 


 
  آرشیو مطالب
 

 

» مهر 1388  

 

» شهریور 1388  

 

» مرداد 1388  

 

» خرداد 1388  

 

» اردیبهشت 1388  

 

» فروردین 1388  

 

» اسفند 1387  

 

» بهمن 1387  

 

» دی 1387  


 
  پیوند های روزانه
 

 

» خرید کتاب به صورت انلاین  

 

» به سوي اسرائيلي ها سنگ بزنيد(بازي انلاين)  

 

» دانلود سوالات کنکور کاردانی به کارشناسی  

 

» شرح زندگی معماران بزرگ(ایرانی و خارجی)  

.:: تمام لينکها ::.



 
  دیگر امکانات
 
 


منبع کدهای وبلاگ

 


       

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by fatemeh salehi pour
This Themplate  By Theme-Designer.Com